
نه ابر، نه باران، نه خاک
و نه خورشيد
هيچ يک
خوشه ها
ـ فقط خوشهها ـ
طعم داس را چشيدهاند.
(صمد جامي، از مجموعهي شعر يك نفر آمد و رفت، ص 101)
1
اولين بار صدا و سيماياش را در مراسم شعرخوانيي انجمن جوانان آستارا شنيدم و ديدم. شعري خواند و رفت بيرون از سالن و يك سيگار شاعرانه آتش زد. بعدها كه انجمن شعر دوباره از سال 79 در آستارا جان گرفت، صمد هم در دوشنبههاي شعر حاضر بود. جسارت او در اظهار نظر و بدون تعارف بودناش، ديگر اعضا را هم ترغيب ميكرد كه در نقد شعر بيرحم باشند و لو اينكه ممكن است يك نفر با گريه جلسه را ترك كند! بله صمد جامي پسر تخس اما دوستداشتنيي انجمن شعر بود. به گذشته كه نگاه ميكنم آن روزهاي انجمن شعر پرشورتر و قدرتمندتر بود. انجمني كه شايد ديگر تكرار نشود چيزي مثل مجلس ششم خودمان...! گذشته از حضور منصور بنيمجيدي به عنوان مسئول انجمن، كم نبودند حضور افرادي كه شعر را با جديت دنبال ميكردند و بودنشان به آن فضا رونق بيشتري ميداد. همان سالها بود كه مجلهي ترلان منتشر شد و همان روزها آغازي بود بر حضور شاعران آستارا در نشريات معتبر ادبي و انتشار كتابهاي شعر شاعراناش...
نوشتن از صمد و شاعرانهگياش كار دشواريست چرا كه او در اوج شكوفايي و خلق شعرهاي نو به نو، از ميان ما رفت. آنچه امروز از آثار او در دست است مجموعهاي از شعرهاي اوست كه در اولين سالگردش منتشر شد. شعرهايي كه خواننده را از ابتداي شاعرانهگيي صمد با خود همراه ميكند و تطور زباني را به رخ او ميكشد. بدون ترديد اگر صمد امروز پيش ما بود كارهاي بسيار درخشانتري از خود نشان ميداد و همچنانكه در كتاباش رفته رفته از زير سايهي زبانيي شاملو بيرون ميرفت امروز شاهد آن بوديم كه شاعري با زبان صمد جامي به پختهگي رسيده است اگر چه به نظر من همين شعرها ـ نو و به خصوص غزلها ـ براي تثبيت نام او در بين شاعران ممتاز آستارا كفايت ميكند. به نظر من غزلهاي صمد جامي نوتر از كارهاي سپيد و نيمايياش باقي ماندهاند چرا كه تقريبن صمد در غزل گفتن را تمام كرده بود و در يك سال اخير كمتر از او غزل ميخوانيم و ميبينيم مثل برخي ديگر شاعران جوان آستارا كه غزل را تا سن خاصي ادامه دادند و بعد از آن يا كنار گذاشتند و يا كم سراغ غزل را گرفتند.
صمد؛ ماهيْسياه كوچولوي شعر آستارا بود كه خيلي زود به دريا رسيد و بالهاي كوچكاش توان شنا در خزر را نداشتند تا صمد براي هميشه دريايي باقي بماند.

چند شعر از صمد جامي:
تقويم
وقتی که تقویم ما هم از جنس خورشید و ماه است
يعنی که حتا زمین هم در کار ما روسیاه است
تقصیر سیب است و گندم، این روزها ما ملولایم
با فرض تقدیربودن، قابیل هم بیگناه است
«شاید که تقدیر این بود» این آخرین مرهم ماست
وقتی که باید بگوییم: این خط پایان راه است
هرچند تلخ است اما ابلیس هم راست میگفت
بر پای آدم نشستن از ابتدا اشتباه است
او هم ندانست اما در بازی خاک و آتش
از آسمان سهم هر دو تا خرخره یک کلاه است
تقویم خود را بینداز با بهترین روزهایاش
ثم رددناهُ... یعنی: امسال هم رو به راه است
یک برگ رو نکرده، همان آس خشت که...
آن برگ نانوشته و این سرنوشت که...
یا شاعر گرسنه در آن سوی میز مرگ
در ابتدای دفتر شعرش نوشت که:
ما نان نداشتیم تقدیر تلخ ماست
زندان، سکوت، دوزخ و... آن سو بهشت که...
آن سوی میز، شاعر خوشباوری که باخت
این سوی میز صورتک مرد، زشت که...
آن شاعر گرسنه که اینبار باخته است
یک برگ رو نکرد، همان آس خشت که...
تو را در همه چیز
در گلبرگهای خشکیدهی لای کتاب
در تکهکاغذی مچاله توی کیف
در عکسی دور
از تابستانی سیاه و سفید
تو را در اعداد یک شمارهی اشغال
در عقربههای یک ساعت کهنه
در صندلیهای خالیی یک پارک.
تو را میبینم
در همهی چیزهای قدیمی
در همهی چیزهای مشترک
جز در زنی که روبهرویام ایستادهای.
تقسیم
همه چیزرا بین خودمان تقسیم میکنیم
حیاط را، خانه را
اتاقها را با تمام اشیاءشان
و آفتابی که از پنجره به درون میتابد
حتا خودمات را بین خودمان تقسیم میکنیم
و چهقدر
از این تقسیم عادلانه خرسندیم
همه چیز از آن تو
تو از آن من.