
يكي از ايرادتي كه معمولن به غزل ميگيرند و حرفهايي از قبيل ِ «قافيه تكراري و محدود است» را پيش ميكشد، بحث قافيه است. كلام، حول محور همين قافيه ميگردد و قافيه است كه نقش كليدي در بيت و در كل شعر ايفا ميكند.
شعر امروز با اجازهي ورود به عموم كلمات، تا حدودي به حل اين مسئله پرداخته است و آن چارچوب قديمي كه قافيهي محدودي را با «روي»هاي مشخص داشت كمرنگ كرده است. اما به هر حال پس از مدتي اين گروه از قوافي نيز به ورطهي تكرار ميافتند و وقتي در اين سوي بيت از «عشق» حرف ميزنيم ناچاريم براي تكميل قافيهي مقابل بايد به «دمشق» سري بزنيم. يا اگر قافيهي ما «عاشق» باشد حتمن بايد «صادق»، «قايق»، «شقايق»، «دق» و مثل اينها باشد تا كار عاشق درست شود و شعر به سلامتي به وصال برسد!
گذشته از اينكه ورود انواع كلمه به شعر و گسترش دايرهي واژهگاني به شاعر امروز كمك ميكند، خلاقيتهاي شاعرانه هم ميتواند منجر به خلق كارهاي بكر شود. البته اين چندان هم در ادبيات ما بيگانه نيست و خلق قافيههايي از اين دست كه با عنوان قافيهي «معموله» خوانده ميشود؛ وجود داشته است. براي مثال مورد مشهورش در شعر سعدي است:
يكي در بيابان سگي تشنه يافت
برون از رمق در حياتش نيافت
و يا موردي از شاهسنجان خوافي:
علمي كه حقيقتيست در سينه بود
در سينه بود هر آنچه درسي نبود
و يا در نمونهاي از ايرجميرزا:
روز چو روز خوش آدينه بود
در گروي صحبت عادي نبود
اين گونه بازي با قافيه شعر را جلوهاي ديگر ميبخشد و خستهگيي ناشي از قافيههاي مشخص و تكراري را با تلنگري به ذهن خواننده برطرف ميكند و باعث ايجاد لذت ميشود:
ميدانمات كه سنگ كه بر سينه ميزني
حيف از تو نيست سنگ بر آيينه ميزني؟
تنهاترين منام كه از اين كوچه ميروم
ما را به بزم خويش صلايي نميزني
(منوچهر نيستاني) (1)
البته ناگفته نماند كه در اين مورد هم ممكن است به تكرار برسيم. براي مثال در قافيههايي كه به «نِه» ختم ميشود مثل «عاشقانه»، «خانه» و ... و بعد از آن رديفهايي كه با پيشوند «مي» مثل «ميشود»، «ميگفتم» و ... اين تكرارها ديده ميشود:
ببخش اگر غزل عاشقانه ميگفتم
و از حماسهي رزم شما نميگفتم
(بهروز ياسمي) (2)
و موارد مشابهي كه زياد ديده ميشود و ديگر بكر و تازه نيست و حتا چند قرن قبل در شعر كمال خجندي اتفاق افتاده است:
دوش با خود ترانه ميگفتم
غزل عاشقانه ميگفتم
گر ز سر ميگذشت آب دو چشم
با كس اين ماجرا نميگفتم
اما با اين وجود شاهد خلق قافيههاي زيبا هستيم و ذهن خلاق شاعران جوان هنوز به «خلق قافيهي نو در غزل نو» ميپردازند. يكي از نمونههاي خوب اين قافيه سازي در اين غزل اتفاق افتاده است:
ميخواستم عزيز تو باشم خدا نخواست
همراه و همگريز تو باشم خدا نخواست
آه اي پري كه هر چه غزلگريه خواستم
بيت ترانهايز تو باشم خدا نخواست
(فرهاد صفريان) (3)
همچنانكه در شعر آوردن كلمهي جديد باعث نوگرايي نيست در اينجا هم تركيب چند كلمه و ايجاد نوع جديد، موجب نوگرايي و موفقيت آن نيست و در مواردي هم كه از آن بوي تكلف ميآيد چندان جالب نيست. براي مثال در شعر زير ايجاد قافيه موسيقيي جالبي ندارد:
خورشيدتان كجاست؟!... نگوييد:«ذرّه نيست!!...»
كوهي كه كوه باشد از آغاز درّه نيست!!
گيرم دوباره پشت سر ِ هم علم شويد
شوري كه توي «شين» شرر هست در «رِ» نيست!!
(سيامك بهرامپرور) (4)
*
ارتباط عمودي در غزل امروز، نقش ديگري به قافيه داده و آن را شناورتر كرده است. بعضي از اين غزلها ضمن حفظ ارتباط افقي، ارتباط عمودي را هم لحاظ ميكنند:
شروع ميشود و باز هم «الف» تا «ي» ...
شبيه يك غزل تازهايد آقاي ...
شماي صبح و شب و هر دقيقه و هر جا
شما كه پشت من افتاده مثل يك سايه
(الهام مرداني) (5)
و بعضيها بيشتر توجه را به ارتباط عمودي معطوف ميكنند كه البته در اين نوع از غزلها روايت به حدي بايد مطلوب باشد كه كمبودي در آن احساس نشود:
انگشت روي لب، و بخوانيد هيس هيس
اين مرده كه رسيده به همراه يك پليس
برگشته با گواهيي فوتي سفيدرنگ
حتا شناسنامه ندارد براي زيس...
... تن در همان حواليي تابوت كوچكاش
ـ دنبال چند تسليت ساده و سليس
(علي مقدمكوهي) (6)
در برخي از غزلها ـ بجا و نابجا ـ كلمه را تقطيع ميكنند و نيمي در اين سو و نيمي در طرف ديگر قرار ميگيرد، و فقط و فقط به خاطر پر كردن وزن دست به اين كار زده ميشود كه چندان مطلوب نيست، اما در نمونهي بالا تقطيع «زيستن» چند منظوره بوده و بسيار جاافتاده نشان ميدهد.
*
همان طور كه ذكر شد نمونههاي زيادي از اين موارد ميتوان نشان داد. آنچه در اين نوشته آمده مواردي است كه مطالعات من در مجموعهها و نشريات مختلف بوده و ميتوان گفت اتفاقي بوده و حتا بعضي از مواردي هست كه شاعراناش را نميشناسم و حتا بعضي از اين شاعران جوان خيلي گمنام هستند.
در پايان نمونههاي ديگري را با هم مرور ميكنيم اينبار بدون هيچ توضيح و قضاوتي:
دستام به ماه ميرسد امشب اگر كه عشق
دست مرا دوباره بگيرد مگر كه عشق
معني نمي دهد مگر از اين جهان گنگ
يك راه تازه رسم كني تا به درك عشق
(مجيد اجرايي) (7)
*
كاش آسمان به شانه بگيرد غم ِ را
چون ابر تا تو گريه كند ماتم ِ مرا
حالا كه دلگرفتهي يك جرعه گريهام
مگذار بيقرار خودت اين همه مرا
(مونا زندهدل) (8)
*
وقتي كه دريا ميشود درياتر از من
ردي نمانده روي شنها ديگر از من
مقصودم از ققنوس و خورشيد و خدا: تو
از آتش و خاكستر و دريا غرض: من
(مرتضا اردستاني)
پانوشت:
1. غزل غزلهاي امروز، مجيد شفق، انتشارات سنايي، 1377
2. گزيدهي ادبيات معاصر39، انتشارات نيستان، چاپ اول، 1378
3. مجلهي جوانان امروز، شمارهي 1704
4. عطر تند نارنج، انتشارات داستانسرا، چاپ اول، بهار84
5. دفتر شعر جوان، شعر استان بوشهر، چاپ اول، بهار1382
6. دوماهنامهي ادبي ـ دانشجوييي بلم، مرداد و شهريور84
7. دفتر شعر جوان5، چاپ اول، پاييز81
8. مجلهي سروش جوان، شمارهي 23، تيرماه81
What time is it ; please ?!
ساعت کنار ميز، از شب گذشته است
خواب ام گرفته من، خواب اش نمی برد
زِر می زند مريض: از شب گذشته است
من شاعرم ولی، آيدا در آينه
اين گربه ی عزيز از شب گذشته است
او فکر می کند "داوود با دو واو"
با يک دوو ماتيز از شب گذشته است
باران که می زند آب است شهر من
اين جا، وُ يا، وِنيز از شب گذشته است
*
ساحل، پلاژ، شب .
يک مرد خارجی : وات تايم ايز ايت پليز؟
ـ از شب گذشته است!
... به هر حال قرار بر اين شد كه به روز كنم. اما با نيمنگاهي به حرفهايي كه در دو پست قبلي زده شد. يعني تعامل با كساني كه اولن جدي هستند، جدي مينويسند و جدي ميخوانند.
ديگر اينكه دوستاني كه با بلاگفا با من آشنا شدهاند، در وبلاگام اكثرن كار سپيد (بخوانيدفرانو) ديدهاند در حالي كه دوستاني كه از پرشينبلاگ با هم بوديم ميدانند كه من از غزل به شعر نو رسيدهام و حتا در مجموعهي در دست انتشارم يك شعر نيمايي هم گذاشتهام و حتا اسم مجموعهام مصراع يك غزل است كه بعدها در شعر نو هم آن را آوردم.
روي همين اساس قصد دارم هر از گاهي كارهاي متفاوت هم در وبلاگ داشته باشم. حالا علاوه بر قالبهاي مختلف، از اين پس مقاله و چيزهاي ديگر هم خواهم گذاشت.
كار زير آخرين غزليست كه چندي پيش نوشتهام و هر وقت باز دلام خواست با افتخار مينويسم.
تا يادم رفته يك چيز را هم يادآوري كنم. در كامنت پست قبلي پاسخي نوشتهام به دوستاني كه بدون نام و نشان كامنت ميگذارند. آنهايي كه فكر ميكنند قضيه بهشان مربوط ميشود يك سري به كامنت پست قبلي بزنند. آنهايي هم كه هيچ فكري نميكنند اكر دوست داشتند ببينند و اگر نه، نه!
يك شب خدا نشست و شدن آفريده شد
يكبار فوت كرد به تن آفريده شد
دنيا پر از ترانه شد و عشق پا گرفت
رقصيد و دن ددن دددن آفريده شد
آدم عبوس بود، و دنيا نمك نداشت
حوا رسيد و غمزهي زن آفريده شد
تنها نشستم و معني نداشت من
«تو» آمدي و واژهي «من» آفريده شد
آشفته بودم و كسي از من خبر نداشت
دستي براي شانه زدن آفريده شد
شنبه براي جمعه شدن دور ميزند
جمعه براي شنبه شدن آفريده شد
يك پنجره براي تماشا گشوده شد
«درها براي بسته شدن آفريده شد» *
* شعر داخل گيومه عنوان كتابيست از محمدسعيد ميرزايي