
بعد از سلام...
راستاش كنكور كه تمام شد انگار همهچيز تمام شد. آن برنامهريزيي روزانه و به قول دوستان خرخوانيها رنگ باخت، هيجان و استرس مرد، و من به جاي زنده شدن رفتم در كما. چه فكرها كه موقع درس خواندن به ذهنام خطور نميكرد. نوشتن فلان وفلان وفلان مطلب و خيلي كارهاي ديگر. و آنها را به حافظهي موبايل مي دادم كه سر ِ وقت به يادم بيندازد كه چه كارهايي بايد بكنم... اما همين كه از جلسه آمدم بيرون سرم درد ميكرد. نميدانستم كجا هستم. خوشحال باشم يا ناراحت. يك راست رفتم كافينت تا كمي از اين افكار فاصله بگيرم. آخر به جز خواب كه روياي فراموشي است اينترنت هم گاهي چنين حكمي را دارد.
از فرداي آن روز بيبرنامه و بيحوصله شدم. بعد متوجه شدم كه چهقدر به درس و كتاب عادت كرده بودم. و به قول جملهاي از كليله و دمنه «خوكردهگي بتر از عاشقي باشد» و من كه عاشق بودم حالا عادت هم كرده بودم. چه شود...
بگذريم. در طول اين مدتي كه از خيلي كارها فاكتور گرفته بودم مانند بيماري بودم كه از يك سري كارها منع شده بودم و گاه «چشمام به راه تا كه خبر ميدهد ز دوست...» كه دوستان زيادي طبق معمول لطفشان شامل حال شد و در تنهايي و خستهگي و سكوت يادي از ما ميكردند و پنجرهاي نو به جهاني كه بسته شده بود ميگشودند. چه آنهايي كه از طريق اينترنت و چه آنهايي كه با تلفن باعث دلگرمي بودند همين جا از آنها سپاسگزارم.
*
باز هم بگذريم كه اگر ما نگذريم خودش ميگذرد! در اين مدت ناشر مجموعهي شعرم تماس گرفت و گفت كه مجوز كتابام آمده ولي چند تا «اما» دارد. بعد گفت كه 4 شعر كامل و سطرهايي از دو شعر بايد حذف شود... اسم شعرها را كه خواند جز تكان دادن سر كار ديگري نميتوانستم بكنم. از مميزيي كتاب كاملن معلوم بود كه كساني بر سر اين كار نشستهاند كه فرق شعر با نثر روزنامهاي را نميدادند. جالب است بدانيد كه ناشر چند وقت پيش از من سيديي تايپ شده شعرها را خواست و گفت كه ميفرستد براي ارشاد. بعد گفت: يك سري كلمات مخصوص هست كه آنها را جستوجو ميكنند و بيشتر شعرهاي مربوط به آن را بررسي ميكنند. در اين مجموعه هر جا كلمهي «خدا» بود؛ روياش انگشت گذاشته بودند. مثل اين سطر «طيي تماسي كه با خدا داشتم» و يا «خوش به حال برجهاي تهران / كه همسايهي خدا شدهاند»
هميشه آرزو ميكردم كاش مجوز كتاب شعر، دست پنج شاعر درجهي اول بود كه به شعريت شعر امتياز ميدادند و ناشر با من تماس ميگرفت و ميگفت كه فلان شعرت به خاطر ضعف زباني امتياز نياورده و حذف شده. در اين صورت شعرهاي معروف مثل «لحظهي ديدار» اخوان ثالث يا شعر در «سايهسار نخل ولايت» موسويي گرمارودي ـ كه حتا در كتابهاي درسي هست ـ با نام افراد ديگري در مجموعههاي مختلف نميآمدند و مجوز چاپ نميگرفتند. حتا مجموعهي شعرهاي موزون كه ايراد فاحش وزن و قافيه (اولين مولفههاي شعر كلاسيك) را ندارند مجوز ميگيرند. از همين جا پيداست كه تنها چيزي كه اهميت ندارد خود شعر است. «خيلي بببخشيد» (به قول علي دايي) اگر غير از اين بود هر كسشعري با نام مقدس شعر چاپ و منتشر نميشد...
به هر حال چه شعرهايي كه به طور كامل بايد حذف ميشد و چه آنهايي كه سطرهايي از آن بايد پاك ميشد را كنار گذاشتم. چون حوصلهي چانه زدن با آن انديشهها را نداشتم و از طرفي داشت كمكم خيلي دير ميشد براي چاپ اين مجموعه چرا كه در اين كتاب بيشتر شعرهاي 80 تا 84 است و در كنار آن يك شعر از سال 79 و چند شعر از سال 85. با اين حساب 8 شعر از مجموعه را كنار گذاشتم چرا كه دو تا از آنها، شعرهاي 2 و 4 تهراننامه بود كه چون با هم ارتباط داشتند مجبور شدم آن دو تاي ديگر را هم كنار بگذارم. نكتهي جالب اينكه شعر «سرود محلی» سال پیش در کتاب «شعر جوان آستارا» چاپ شده بود. بحث مفصل در اين باره را ميگذارم براي فرصتي ديگر كه خيلي حرف براي گفتن دارم ـ احتمالن در مصاحبهاي كه در آخرين شمارهي بلم چاپ خواهد شد ـ. در اينجا شعرهاي حذفشده از مجموعهي «تهران براي شهر شدن شهر كوچكيست» را ميآورم تا خود شما قضاوت كنيد كه مستوجب حذف شدن بودند يا نه؟
v فاميل خدا
خوش به حالام
تازهگیها فاميل خدا شدهام
نمیدانيد چه کيفي دارد
برای جشن نامزدیام
کارت پايان خدمت میفرستد.
شما برويد پی کار
کار به ميل خودش میآيد خانهیمان که ...
فاميل خدا شدهام
هيئت امنای مسجد که سهل است
کليد امامزاده را هم میدهد
تا کيسه های حاجت را برآورده کنم
غم ِ
«نان که نمیخورم»
وعده های ما
از بالاها می آيد.
v استغفار
وقتی که می خوابم
خیلی ها تازه بلند می شوند
الله اکبر! الله اکبر!
امروز هم
نماز صبح به دست قضا می رود
من وقتی نماز می خوانم
که هیچ کس نمی خواند
تا حواس خدا پرت نشود.
الله اکبر!
کلاس مدرسه برای همه
کلاس درس برای خودم
خدای مسجد برای همه
خدای خانه برای خودم
الله اکبر!
لا اله الا الله...
v تهراننامه ـ 2
خوش به حال برجهاي تهران
كه همسايهي خدا شدهاند
ـ و فكر ميكنند ـ
اگر يك روز
مهمان ناخوانده بيايد
از همسايهيشان نان قرض ميكنند.
v تهراننامه ـ 4
متاسفام
كه چرا قلب كشورم
اينقدر سياه است،
و روابطمان هر روز تيرهتر ميشود.
v سرود محلي
شبکهی خبر سرود ملی خواند
پيراهن راهراهاش را پوشيد
و برف بازی راه انداخت.
وای هوا چهقدر سرد است!
پس لباس ما کو؟
اين برنامهی «شب به خير کوچولو» تکرار نمیشود؟!
اصلن گور پدر خواب...
میروم برای اردکها آب بريزم
اينها هم که خواب سرشان نمیشود
کلهیشان را درآب میکنند
و تا خود صبح
سرود محلی میخوانند!
v دروغ سيزده
هواشناسيها هنوز هم اشتباه ميبارند
تا مردم،
سيزده را زودتر به در كنند.
ماهواره،
ابرهاي سرگردان را به نقشه ميكشد:
«طي ِ تماسي كه با خدا داشتيم
خواستيم آسمان مردم را سياه كند
تا آنتنهاي ماهوارهاي
همچنان ابري بخوانند!»
هواشناسي
سالهاست
غلط ميكند
و ما بيرون ميرويم.
ماهواره نميداند
كه در «حيران»
همراه خط نميدهد
تا من دروغ سيزده را
براي آنهايي كه در خانه منتظرند
sms بزنم.
(توضيح: شعرهايي كه عنوانشان با قرمز نوشته شده، كل شعرحذف شده و در شعرهايي كه سطرهايي از متن با قرمز تايپ شده، همان سطرها مورد مميزي قرار گرفته.)