نگاهی به کتاب شعر: «تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست» سروده‌ی داوود ملک‌زاده

 

شهرام پوررستم

 

داوود ملک‌زاده، شاعر بلم‌ران شمالی با سن و سال کم بزرگ‌تر از خودش جلوه می‌دهد که این می‌تواند بسیار خوب و البته کمی خودشیفته‌گی فراهم آورد، به خصوص جوانی هست و هزار قال و مقال.

اصولن اولین کتاب(1) هر شاعر، زایمان سختی‌ست که البته می‌تواند دلایل و تجارب آینده را ایجاد نماید. داوود ملك‌زاده شاعری‌ست متاثر از ایده‌های فرانو که تجربه‌ها و آزمون‌های نسبتن مناسبی در این زمینه ایفا نموده، شاعری عینی‌گرا که بصیرت‌اش به جوهریت جزمی‌اش می‌چربد. البته با ایده‌های ژورنالیستی و گرافیستی شعر را در سطح مقرون به صرفه نگه می‌دارد كه گاهی این تناسب به هم ریخته و رویه‌ای ناهم‌گون و گاه آنارشیستی را رقم می‌زند. اما آن‌چه در مورد شعر او می‌توان به توافقی نهایی رسید، اکتسابی بودن بسیاری از شالوده‌ها و فرم‌های شعری‌ست که صد البته برای آینده‌ی هنری‌اش می‌تواند ضایعاتی به همراه آورد. او گاهی در مقوله‌های مشکافه‌ی درون ذهنیت‌های ناب(فرم ـ زبان) و شکل‌شکنی و اسلوب‌های بنیادی‌ی پسامدرن به موفقیت‌هایی نایل می‌آید هر چند گاهی عینیت‌گرایی‌های او فاقد طراوت و شعف و شگفتی و هارمونی‌ی شعر موفق و فراگیر است.

«اولتیماتوم» شعری‌ست عینی‌گرا و البته با ایده و چالشی ژورنالیستی که فراخور شاعری‌‌ست که«عشقی»وار مشعل فرهنگی‌ی بلم (2) را نیز با خود دغدغه داشته، شاعر شهرستانی‌ی پای خزر، تهران را پای‌تخت شعر نمی‌داند، با آن‌که شاعران پای‌تخت راحت‌تر محصولات خود را به خورد مخاطبان واکیوم می‌کنند:

«من این‌جا در پای کوه‌های آسپیناس

 و او ـ هم‌چنان ـ در خیال دماوند

 از بالا به

 پایین

 واي چه ارتفاعی!» (ص7)

شاعر از ارتفاع تهران هراسی به دل نمی‌دهد، نمی‌بازد از این‌که:

«نمی‌توانم ببینم‌ات شاعرک جوان!» (ص8)

هرچند شاعران نامی و ملی و معیارپسند، ادبیات و شعر را میراث خود بپندارند و شعور و شعر شهرستان را به سخره بگیرند:

«بگذارید دل‌ام برای سردبیر بسوزد/ که نمی‌داند/ تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست» (ص8)

از خصلت‌های ذاتی‌ی شعر داوود ساده‌گی و ساختار ترجمه‌پذیر آن است که می‌تواند نقطه‌ی عطفی باشد بر شعری که نه معنا فدای زبان می‌گردد، و نه زبان فدایی‌ي معناست:

«داغ این شعر خنک‌ام می‌کند.» (ص8)

زبان شاعر اصولن الکن‌ و پیچیده‌گو و تشخص‌جویی‌ی محض نیست كه:

«و من مثل واو‌های‌ام غریب‌ام

من آن شاعری هستم

که در تو زنده‌گی می‌کند.» (با سپاس از نامه‌رسان، ص9)

اتوبیوگرافی‌ی او از آن دست‌شناسه‌های بلوف‌گونه نیست، او خود را به ساده‌گی در اختیار پندار و خیال مخاطب وا می‌گذارد:

«ما را فعلن

کسی نمی‌شناسد

جز پست‌چی‌ی محله

که این نشانی را

هرگز فراموش نمی‌کند:

آستارا، خیابان حافظ، برسد به دست داوود» (همان، ص10)

مدرنیسم در شعر، موجی ساده دارد و ما را به یاد بابا نیما می‌اندازد که خواسته شعر را به نثر نزدیک کند. شاعر به دنبال واژه‌های شاعرانه و ارکاییک در ارگانیسم شعری نمی‌گردد او جریان دارد، حتا در ایماژهای ساده پست‌چی و روزمره‌گی‌ها.

شاعر در طنزی زیرپوستی گاه به زوال انسان در مدرنیته نیم‌نگاهی ناب می‌افکند:

«برای هم‌سایه‌ی آپارتمان‌نشین

دل‌ام می‌سوزد

که صدای بلبل را در زنگ موبایل می‌شنودو جنگل را در مستندهای راز بقا می‌بیند.» (دزدانه، ص11)

جزیی‌نگری‌هایی که تاویل‌هایی کلی به همراه دارند، به رگه‌های مستند پست مدرن نایل می‌گردند:

«هیچ اتفاقی نمی‌افتد

مطمئن باش!

فردا هم

اگر هوا ابری نباشد

خورشید خانوم، سر ِ قرار می‌آید.» (هْمْ، ص12)

شاعر با توجه به سن و سال جوانی خوش‌بختانه در منیت‌های مرسوم عاشقانه و معیارگونه و مالیخولیا در نمی‌ماند و گاه شکل‌شکنی‌های شگفت ما را به کشف جالبی رهنمود می‌نماید:

«ماشین‌های خالی

دریا را به خواب می‌برند

شب از بزک بر می‌گردد و ستاره

سه تار ِ موی شب را می‌نوازد

و با قرص ماه به خواب مي‌رود.» (خواب با قرص ماه، ص13)

شاعر مقتصدانه خرج می‌کند و مخاطب تنبل را مجبور به تفکر می‌کند تا کلیدهای پنهانی‌ی شعر را بکاود. گاه ساده‌گی‌ی اشعار ما را به شگفتی می‌برد یعنی ایده‌ها یا سوژه‌های ساده به شعر در می‌آیند؟ همان کاری که «اورهان ولی»ي ترک انجام داده یا «بیژن جلالی‌»ي خودمان:

«سیر و ماست خوردم تا بیاید

نیامد

به خانه‌اش رفتم

کسی نبود

خواستم بنویسم

عقل واژه‌ها سر جای‌شان نبود... (اداي شعر، ص 14)

می‌شود گفت شعرهای این‌چنیني در ادبیات ما کم‌نظیرند یعنی شعریت‌بخشی به واژه‌های غیر شاعرانه. همان کاری که آنتوان چخوف در داستان‌نویسی‌ی روس انجام داده، شما نمی‌توانید داستان‌های چخوف را نقل قول کنید، چون اتفاق بایسته یا شایسته و سترگی در آن صورت نگرفته، اما در داستان به تمام معنی اکسپرسیون جریان دارد.

داوود ملك‌زاده را از معدود شاعران مدرنیسم می‌توان نامید که از کانال کلاسیک یا غزل و رباعی هم به سلامتی گذشته است:

«کشیده‌ای کشیدم به دهان استثناها

تا با هزار نیت

چاهارده بار عروض را خواندم. (عروض‌خواني، ص15)

او می‌داند، تنها با آموخته‌ها و معیارها و دانش می‌توان کوته‌نظرانی را که شعر را هنوز موزون می‌دانند، مجاب کرد.

«به قد یک بوسه» دو شعر به هم پیوسته و عاشقانه است که عاشقانه‌گ‌يی مرسوم و معیار در آن زیاده دل نمی‌زند:

«...آه ای صنم

پیکر تو را

به قد یک بوسه تراشیده‌اند. (ص16)

و:

«سنگی ولو شده در زیر پا

و پیکری تراشیده در روبه‌رو

مانده‌ام حواس‌ام را کجا پرت کنم؟!» (ص17)

اشعار را نوعی جزمیت و رسوم و اسلوب‌های منطقی و گاهن فرمیک احاطه کرده‌اند، انگار شاعر پشت‌بند واژه‌ها جهان پهناوری ندارد، هر چند شعر پسامدرن نیاز آن‌چنانی به فرمول‌بندی‌ها ندارد، اما شعر داوود گاهی انگار نمی‌خواهد در حدود فرانو در بماند. شاعر می‌داند برای ایجاد شعر فراخور و توان‌مند باید بنیه‌ای مستقل و توان‌مند با جهان‌بینی‌ی عمیق داشته باشد. هرچند به نظر، شاعر جوان ما بسیاری از پاسخ‌های شعری‌ی خود را حلاجی نکرده است و شاید هنوز مثل بسیاری از شاعران، نمی‌داند قابلیت‌های شعر امروز در چه نسبت‌هایی موج می‌زند. اما عینی‌گرایی و جزیی‌نگری‌ی او به اشعارش در تشخصی ویژه و نسبی بخشیده که از مشخصه‌های واضح پست مدرن یا پسا مدرن است.

مشخصه‌ی بسیار واضح و مناسب شاعر خرج و دخل و اقتصاد مناسب کلمات است هرچند هنوز شاعر به رگه‌ها و دوایر مناسب واژه‌گانی نایل نیامده است. عدم مکاشفات درون، عدم فضاسازی‌های زیباشناسیک، نوعی پلشتی‌ی صورها را باعث شده است که درخشش و جلا را از شعر می‌رباید. انگار شعر در مسیر، سیر خود از سرزمین بی‌اتفاق و لم‌یزرع و بی‌شگفت در می‌گذرد، البته این ساده‌گی‌ی محض به ساختاری ساده و بایسته نیز منجر نمی‌شود. اما همین خصیصه‌ها گاه به شعر، شناسه و رنگ‌ و رویی بدوی و سهل و خوش‌آیند می‌دهد:

«با این سرعتی که اتوبوس گرفته

می‌ترسم جاده را تمام کند

و برسد به تابلویی که

روی زمین خط قرمز کشیده‌اند.» (پايان دنيا، ص18)

تمایلات پسامدرنیستی با روی‌کردی مکانیکی و ایده‌های شتاب‌زده(ژورنالیست ـ گرافیک) با جهان پیرامون دیدار می‌کند:

«و این کوه‌ها با برف قرارداد دارد

مه نيز

چك سفيد حيران را

امضا كرده است.» (حيران، ص21)

او گاه از سپیدخوانی‌ی بندها هم نهایت استفاده را می‌برد. اما کم‌اهمیتی به تجربه‌های زیست محیطی که فاجعه‌های جهان‌شمولي است از انفجار انرژی و جمعیت، النینو و تخریب اکوسیستم محیط. عدم پرداخت به کلان روزمره‌گی‌های انسان دیجیتال، عدم پرداخت به عرف‌ها و عرفان واژه‌ها و تاکید بیش از حد به سطوح و نقوش ممتد و خسته کننده‌ی زبان و ادبیت، شعر را از حوزه‌ها و محدوده‌های حدوث ذاتی و زمانی آوا نگارد و پسا مدرن ناب دور نگاه می‌دارد:

«دور جهان را می‌گردم

و دوباره اتوبوس

این بار من و اتوبوس با هم هستیم.» ص23

شاعر انگار تاب و توان درونی نمودن مولفه‌های ذاتی، فلسفی، هنری را از دست داده است و گاه با فاصله گرفتن از خردهای رسمی و توجه به اشکال دیگر معرفت، دنبال نقبی جداگانه می‌گردد و می‌خواهد این چالش را به نوعی جبران بکشاند. گاه تاکید بیش از حد به اندام‌واره‌گی‌ی اشعار، باعث بر سنگ و منگ شده‌گی‌ی مولفه‌ها و آموزه‌ها و قدرت بیش از پیش زبان به نسبت جوهره‌ی شعری را فراهم می‌نماید، رعایت کردن اسلوب‌های فرامنطق یا اندیشه‌های فرانو شعر را به جزمیت و سفتی و انعطاف‌ناپذیری کشانده که آن آزادی و تنفس را به نوعی سلب و مختل می‌نماید:

«فکرم فقط تیتر می‌زند

بقیه در صفحه‌ی بعد هم ندارد

مثل کاریکاتورهای بدون شرح

صاحب‌اش را هم مسخره می‌کند... (توقيف، ص24)

در این باب، بابانیما می‌فرماید: «ما در برابر فکرهای گوناگون زمان خود و زاده‌ی تکامل‌های زیاد و پی‌در‌پی به سر می‌بریم. در دنباله حاصل زحمت و کار دیگران.» (3)

یا:

«حقیقت خود ماییم، در بین تمام حقیقت‌ها که انسان نسبت به زمان معین می‌فهمد و ممکن است در راه آن به سرحد اشتباهی رسیده باشد. این حقیقتی‌ است که هست و ممکن نیست که نباشد. آن‌چه بر طبق آن صورت می‌گیرد هم حقیقتی است، ما زنده‌ایم، دوست داریم، می‌کاویم، می‌کوشیم که هر چیز را بر وفق میل خود بسازیم و این فعالیت که در ماده‌‌ی زنده‌گی‌ی انسان همیشه بر جا خواهد بود، نشان می‌دهد انسان در ساحت زنده‌گی نه غلامی مطیع، بل‌که فرمان‌روایی سازگار است.» (4)

اما آن‌چه بیش‌تر نمود دارد، نوعی شعر متفاوت در کار داوود ملك‌زاده موج می‌زند که تشخص‌های بسیار غنی را گاهن ایجاد می‌کند. برای حصول این نظر و توجه به شعر «آقا بالا»ي او و شعر «بیابان عشق» از یانوش بلینسکی خالی از لطف نباید باشد:

«از خانه که بیرون می‌زنم،

جیب‌های‌ام را چک می‌کنم

پول، کلید، یادداشت روزانه

و یک مشت سلام

که در پیاده‌رو

سرم را بالا بگیرم. (آقابالا، ص46)

«یک پل، یک راه سمنتی

روز خالی می‌کند جیب‌های‌اش را

هر آن‌چه را دارد تک‌تک ردیف می‌کند

کاملن تنهایی‌ی تو

در این غروب خشکیده.» (بيابان عشق، یانوش بلینسکی)

عجیب روح زمان است که جزیی‌نگری‌های داوود به همان کلیت یانوش می‌رسد، یعنی سر در گمی‌ی انسان مدرن.

«لوین. ل. شولینگ» به این مهم چنین اشاره دارد: «روح زمان در هنر و بالاتر از همه در هنری زیبا شکل و تجسد پیدا می‌کند: مردی که ادراکی واقعن حساس داشته باشد. می‌تواند تمام حیات عقلانی و فکری‌ی یک دوره را از هنر آن دوره استنتاج کند.» (5)

گاهی روی‌کردهای اجتماعی فرایندی روزنامه‌ای گرفته و شعر از بی‌روحی و ماکت بودن رنج می‌برد. بسیاری از پارامترهای عینی و باسمه‌ای در رگ و پی ِ شعر قادر به تشویق و تشعشع نیستند. حتا ذوزنقه‌ي «ذاتی ـ عینی» گاه ذهن مخاطب را نمی‌آشوبد. شعر با رویه‌ای منطقی شروع و با رویه‌ای منطقی‌تر پایان می‌پذیرد. نه تلنگر و نه پیام و نه معنا:

«طولی نمی‌کشد که روز، شب می‌شود

دیگر به آفتاب هم

دل نمی‌بندم.» (...، ص51)

گاه تصاویر از نخستین لحظه‌ی فراخوان شکل‌پذیر و شکل‌گیری‌ی خود را فراموش می‌کنند و بندها و واج‌ها، آن بُعد پرسپکتیو لازم را در ذهن مخاطب نمی‌توانند بکارند:

«دست‌ام به چانه‌ام فشار می‌آورد وُ

چانه‌ام به سرم.

فکر می‌کنم

هی فکر می‌کنم و زور می‌زنم

حالا کمی سبک شده‌ام

خودکارم را به طرف در می‌آورم:

لطفن رسم‌الخط را رعایت کنید.» (رعايت، ص50)

شاعر انگار با اتکا به آموزه‌ها و فنون و رگه‌های تقدسی‌ي خود میان صدا و معنا و متن یا تفسیر و استعاره و واژه فاصله می‌اندازد. همان‌گونه که میان تصاویر و تصور فاصله افتاده است:

«این ویراستارها خفه‌ام کردند

در را باز کنید

هوا همیشه با الف تنفس می‌شود!» (همان، ص50)

نکته‌ی دیگر این که برای هر چه ناب‌تر بودن دریافت‌های تصاویر شعر ما نیازمند تخیل سرشاریم تا تصور و عینیت محض. مثلن زحمت بسیار ِ پیکرتراش بر روی تکه‌سنگی رسوبی و بی‌ارزش.

«باجه‌های مخابرات شلوغ می‌شوند

در عصرهای پایان‌ترم.

کابین‌های پر از دانش‌جو ـ دختر

که دل خوشی را تا دورها

اشغال می‌کنند.» (مشروط، ص54)

اگر شعر ملك‌زاده را شعری فاقد فاکتور ذهنیت و معناها و رنگ و صداها در نظر بگیریم در ورای آن مفهوم‌های دیگر زبانی و خلاء حسی زیباشناسیک و ناگفته‌های مدرنی مرسوم و تاویل‌پذیر است که گاهن شعر را به ضایعه‌ی مخنث شدن و بی‌چاره‌گی می‌کشاند:

«بانک، با این همه دریافت

آدم فهمیده‌ای نیست

من تنها مهاجم باجه‌ی پرداخت

فیش عیدی را

با اقساط

تاخت می‌زنم. (جهان سوم، ص72)

گاه اشکال مرسوم و بُعدهای پیش پا افتاده به نظر برای میخ‌کوبی‌ی مخاطب نیامده‌اند:

«نوروز

نه دید

نه بازدید

و هیچ‌وقت نمی‌بیند.

ما را در شعبه‌ی سه‌ی زمین

دور می‌زنند. (همان، ص73)

تخیل به شعر ذات آسمانی می‌دهد اما ذهنیت زیاد شعر را علیل و طفیلی‌ي انگاره‌های مخاطب می‌سازد. روح در اشیا رسوخ نمی‌کند، مضامین خواب شده عین مرغ مجهول روز در سایه‌ها می‌چمند اما تنها برای خالی نماندن عریضه‌ي سایه‌ها. گاه شعر رسمیت‌یافته ـ و  نه تکامل‌یافته ـ به جریان می‌افتد، چرا که تصاویر نهفته در آن هرگز تخیل آگاهانه‌ای نیست بل‌که آموزه و فن و تلاشی‌ست آگاهانه برای شکل‌بخشی به تصویر واژه و اصطلاحی که ریشه در پیشینه‌ها دارد؛ گوشه‌ای از زنده‌گی نه همه‌ی آن.

تصاویر از ذرات خود شعر نمی‌جوشند تا در ذهن مخاطب معتاد جان بگیرد. شعر ِ جاذبه نمونه‌ای از این تلاش و شعر متفاوت این چنین است:

«سیب

پشتک زد به کله‌ی نیوتون

که باید این گستاخ را ادب کند.

سیب را برداشت

دید که آخر عمرش رسیده

گفت: اصلن این چرا سر خورشید نخورد؟! (جاذبه، ص75)

«از دیدگاه گروهی از منتقدان ادبی، ادبیات و هنر را باید در چارچوب محیطی که در آن آفریده شده است بررسی کرد. از دیدگاه این منتقدان فردیت را نمی‌توان دریافت و توصیف کرد، مگر در چار چوب محیط یا در تضاد با آن» (6)

هرچند دیگر دوران ابر شاعران گذشته باشد ـ اما آن‌چه ارزش همیشه‌گی و ملموس دارد شعر خوب زمین نخواهد ماند. در مجموعه‌ي شعر «تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست» اشعار خوب و محکم کم نیست، اما شاعر باید بداند در دورانی متلاطم و سرشار از تغییرات و تحولات نمی‌توان با ایده‌ای یک سویه حرکت کرد، شاعری که لابراتوار درون برای بررسی‌ی روزمره و ارتقا و کایزن، نداشته باشد ـ اثر قابل توجهي به وجود نمی‌آورد. ما باید آگاه باشیم با تشدید لذت‌گرایی از طريق شگردهای زبانی، شعر به زبان‌‌باره‌گی، آلوده و مبتلا می‌گردد، و چه بسا اعتیاد در این امر موجبات تنزل و عدم رمزآلوده‌گی و قطعیت و نخبه‌نگاری را فراهم می‌آورد. شعر داوود ملك‌زاده گاه توان چندآوایی و دگردیسی را ندارد انگار واژه‌ها هنوز زبان در نیاورده باشند:

«چه‌قدر برای آغوش‌ام کوچک شده‌ای

چه خوب در دست‌ام گم می‌شوی

دزدانه در جیب‌ام قایم می‌شوی

تلفن را زودتر از من جواب می‌دهی...» (Desktop، ص77)

آیا شاعر حق دارد با رونویسی‌های گزاره‌های تئوریک شعر را به تقلیل برساند؟ گاه مخاطب حس می‌کند، روح زمان در این‌گونه اشعار نمی‌زند، یا اثری نیست که ذوق مخاطب را تغییر داده باشد. یا گاه شعر زیر فحل و ادبیت و نام‌داری‌ی شاعر محو می‌شود:

«حنجره‌ای هستم

که اصالت‌ام

رسالت داوود است

با دو واو.» (واونامه، ص80)

عدم پیچیده‌گی‌ی بعدی و فرمی و عینیت‌گرایی‌ی افراطی آزرده‌گی‌ی مخاطب را فراهم می‌آورد:

«شعر برای مسابقه می‌‌رود

عکاس جایزه می‌گیرد

شاعر که آدم می‌شود

موی سرش کم می‌شود

قصه‌ی حسن کچل می‌خواند

و آثارش را

ـ با نام مستعار ـ

در روزنامه‌هاي محلي خاك مي‌كند.» (معكوس، ص68)

هرچند دریافت‌های شفاف و ناگهانی، ترنم‌ها و بازآفرینی‌ی شهودی باعث بر نجات کلی‌ی شعر مي‌شود. شعر کوچ جنگل از این دست می‌نماید:

«...این روزها

خانه‌ی ما

در وسط باغ و جنگلي‌‌ست،

نه،

جنگل به سوی خانه‌ی ما

کوچ کرده است.» (كوچ جنگل، ص71)

کارکرد زبانی‌ در شعر می‌تواند حس و حالی دیگرگونه بیافریند که در جای جای اثر شاعر دیده می‌شود، اما نوع آفت و یا دیالکتیک انزوا در اشعار موج می‌زند، انگار حتا اشیا گرفتار روزمره‌گی شده‌اند:

«عزیزم

این‌قدر خیره نگاه‌ام نکن!

خسته می‌شود چشمان قشنگ‌ات

حتا در صفحه‌ی نمایش موبایل من! (Desktop، ص77)

عدم توجه به وجوه درونی و فلسفی و روحیات زمان شور و سرمستی را از شعر برگرفته و شعر با شک و معرفت و شناخت با الزامات مدرنیسم در می‌آمیزد و فرزندی نا‌هم‌گون می‌زاید، هر چند وقتی پسامدرن در برابر مدرنیسم می‌خواهد جان و جوهر آیین‌ها را نادیده گیرد، گسست اشکال اجتناب‌ناپذیر است:

«خيره مي‌شوم به تو

به دست‌هاي شرقي و غربي‌ات...

به چشمان‌ات که از پشت پنجره نگاه می‌کنند

به موهای ژل‌زده‌ات

و رد پای شانه که با هزار زبان ـ در آن راه رفته است

خوش به حال‌ام

که تو را می‌بینم

و خوش‌ به حال شعر

وقتی که با تو خوش تیپ می‌شود. (به خودم، ص81)

هر شاعر صدای خود را در شعر دنبال می‌کند. هرچند اشعار گاه فاقد معناها باشند، اما طرز زیبایی دارند که همانا مخاطب مفتون اصلیت آن می‌گردد.

شعر فرایند کارکرد و ویژه‌ی زبان است، تاویل‌ها و تمهیدات می‌توانند جنبشی در شکل و لذتی به فراخور در متن ایجاد نمایند، به قول رولان بارت: «گونه‌ای دیگر فکر کنیم، به گونه‌ای دیگر بنویسیم.»

«اين ماشين‌هاي لوس

خيلي سواري مي‌دهند

به خانوم‌هايي كه

تازه از سر مطبخ بلند شده‌اند

خیابان

هر روز توی ترافیک گیر می‌کند...» (كشف حجاب، ص87)

کارکرد زبانی در شعر می‌تواند حس و حالی دیگرگونه در مخاطب ایجاد نماید. هرچند ساده‌انگاری‌‌‌ي شعر انگار چیزی برای شعر کم می‌گذارد و به قولی: «ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار»

«حواس‌مان جمع است

گنجشک خانه‌ی ما

هیچ‌وقت صدای قناری نمی‌دهد

تو هم سعی کن

آواز مبارک‌ات

همان محلی باشد.» (گور خر، ص89)

گاهی پوسیده‌ترین و مندرس‌ترین ایده‌ها دوباره زنده می‌شوند، این بازیافت، اگر درونی و شکل‌شکنانه باشد، باعث تقویت شعر و بالعکس باعث افت و آفت شعری‌ست، و گاه تعلیق‌های ناگهانی در بند آخر شعر با پایان‌بندی‌ی شعری اشتباه فرض شده است:

«اصلن چه فرقی می‌کند

دوشیزه یا بانو؟

سوزن‌بان می‌گفت: قطارهای زیادی

از پشت گردنه و تپه‌ها می‌گذرند

و ما بی‌خبریم!» (تونل‌هاي بن‌بست، ص91)

انگار شعر غوره نشده آب‌غوره شده که توجه به جنبه‌های ترفیعی و فرصت‌طلبانه و ژورنالیستي، موجب فقدان ذات و تقلیل توان غایی، زبان خواهد بود.

نادیده انگاشتن کشفیات درون و ظرفیت‌های زبانی، باعث بر به هم ریخته‌گی‌ی بطنی‌ی شعر شده است. تاکید به تاخیر یا تعطیل معنا، تاکید بر بازی‌های زبانی، تقدس‌زدایی‌ی محتوا و عدم تکثر فضا:

«حتا انگشتری و تاتو

کافی نیست

رنگ عوض می‌کند همه چیز

این‌جا سر گردنه است

و تونل‌های که ورودممنوع دارند.» (همان، ص90)

اشعار گاهی قادر به براندازی‌ی ریتم و زبان معیار نیستند، ظاهرن با مراعات ایجاز کار به ساده‌انگاری و ساده‌پنداری سوق داده می‌شوند که با ساده‌گی‌ی ذاتی تفاوت عظیم است:

«ماری هستم

ـ استقلالی ـ

و آن‌قدر مهربان

که قورباغه‌های برکه

با گستاخی به من می‌گویند:

سو ایلانی!» (سوايلاني، ص92)

احتمالن شعر خود را باید از این توهم نجات دهد که نمی‌توان و نباید از اقتداری‌ی همه زمانی برخوردار بود. این توهم همه‌زمانی گاهن معضل بزرگی برای همه‌ی شاعران چه حرفه‌ای و چه نیمه‌حرفه‌ای بوده است که فکر می‌کنند متد و فرمول‌های‌شان تا ابد مانایی خواهد داشت. در صورتی که شعرهای مرده به دنیا می‌آورند. ما باید بدانیم و درک کنیم که ثبات نسبی حرکات بین فضاها و رنگ‌ها ایجادگر معانی و اعتبارند. هر چند جهان حقیقت و کلیتی یک‌پارچه نیست، اما گاهی کلی‌گرایی در جزیی از شعر می‌تواند شکل‌شکن و نیرویی عظیم به متن بدهد.

آن‌چنان که گاهی نقص مسلمات و بدیهیات شعری در جای خود می‌تواند شگفتی‌بخش باشد اما آن‌چه مسلم و شالوده گشته، شعر پسامدرن از طریق به تاخیر انداختن معنا و گرایش به بازی‌های زبانی، شوخ‌طبعی و طنز و پارادوکس به ارایه‌ی نوعی نيهيلیسم می‌پردازد که بند اول شعر باربارز نمونه‌ی بازر آن است:

«می‌آیی

و خطی از عطر باربارز دورم حصار می‌کشی

این دل‌خواه‌ترین اسارتی‌ست

که عادلانه‌ترین حکم‌اش

حبس ابد است

در سلول انفرادی.» (ص64)

گاه عصبیت‌ها و عیب‌ها در برابر شعریت‌ها به چالش کشانده می‌شوند بی‌‌آن‌که از شالوده‌ها و ناخود‌آگاهی به معرفتی در آیند. هر چند به تعبیر فوکو: «هر عصر در مقایسه با دوران دیگر دارای هویت و گواهی‌ی متفاوت است و یا به تعبیر بابانیما: «همه‌ی شعر و ادبیات ما از پایه و اساس باید عوض بشود.» اما باز به قول خود او: «آن‌که غربال در دست دارد از عقب کاروان می‌آید.»

*

«تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست» اولین دغدغه‌ی شاعری‌ست که با توجه به ژورنالیست بودن و یکی از حقه‌های اصلی‌ی شعر فرانو، گام‌های محکمی‌ست در جاده‌ی ناهموار شعر که امید است مقدمه‌ای باشد برای شاعری که پسا مدرن می‌اندیشد و مدرن می‌نویسد.

آستارا ـ دی‌ماه 86

 

پانوشت:

1. تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست، انتشارات فرهنگ ايليا، چاپ اول، 1386

2. فصل‌نامه‌ي ادبي ـ فصل‌نامه‌ي بلم به مديرمسئولي و سردبيري‌‌ي داوود ملك‌زاده در زمان تحصيل(1383 تا 86) وي و در دانش‌گاه پيام نور اردبيل منتشر مي‌شد كه به گواه صاحب‌نظران جزو نشريات كم‌نظير و تاثيرگذار دانش‌گاهي بود.

3. شعر زمان ما(5) نيما يوشيج، محمد حقوقي، موسسه‌ي انتشارات نگاه، چاپ پنجم، 1383

4. همان

5. جامعه‌شناسی‌ی ذوق ادبی، ص15

6. تاریخ نقد جدید، ج1، ص65