نقد و بررسی‌ی دفتر شعر«تهران برای شعر شدن شهر کوچکی است»

از داوود ملک‌زاده، انتشارات ایلیا، رشت 1386

شعر رعایت نمی‌کند

فیض شریفی

 

داوود ملک‌زاده، شاعری جوان، منتقدی تیزبین و سردبیری است شجاع و انتقادپذیر. شعر او هم همین حالت را دارد: شعری تا بن دندان شورشی و خطرپذیری. شعری که با همه‌ی مقولات هستی و هنری و اشخاص سرستیز دارد. شعری نمکین که به همه‌ی مسایل جزیی توجه دارد و به همه‌ی افراد از هر قشری تنه می‌زند.

بعضی از همین عادات را از اکبر اکسیر وام گرفته، بعضی ذاتی‌ی خود شاعر است و آن دیدگاه عاطفی‌ی او به مسایل و ماجراهای روزمره‌ی زنده‌گی است. شعر«اولتیماتوم» او که خطاب به سردبیر سروده، ذات طنزپرداز او را در اولین شعر به رخ خواننده می‌کشاند:

... سردبیر، کله‌ی تاس‌اش را ویرایش می‌‌کند/ و خبر ندارد که من/ به تعداد موهای سرش/ پیراهن اتو کرده می‌پوشم/ و شب‌های جمعه/ با حافظان خزر مشاعره می‌کنم/ بگذارید دل‌ام برای سردبیر بسوزد/ که نمی‌داند تهران برای شعر شدن شهر کوچکی است ...(ص 8 همان)

شاعر از همان اوانِ دفتر شعر، به خود و سردبیران مجلات می‌تازد و تهران بزرگ را از شعر خالی می‌بیند.

شاعر در پرتو کلمات عینی و ملموس و زبانی ساده و محاوره‌ای، شعر خود را بنا می‌نهد. شعری که عجولانه پدیده‌های دنیای تکنولوژی و مدرنیزه را به چالش می‌گیرد و دچار نوعی پارادوکس به این محیط خراب و خذلان است:

برای هم‌سایه‌ی آپارتمان‌نشین/ دل‌‌ام می‌سوزد/ که صدای بلبل را در زنگ موبایل می‌شنود/ و جنگل را در مستندهای راز بقا می‌بیند/ خوش به حالم/ که مادرم/ جنگل را در باغچه کاشته است/ و کودک هم‌سایه/ دزدانه/ به آواز بلبل گوش می‌کند. (ص11 همان)

با این وجود، شاعری که به موازات عصر مدرنیسم در حرکت است به طنین دل‌نواز طبیعت عاشق است و دوست دارد کودکان نیز آهنگ‌های موزون طبیعت را با گوش جان بشنوند و لذت ببرند.

شعر شاعر معمولن فارغ از پیزایه‌ها و تزیینات صوری است و ساده‌گی‌ی بی‌حد و مرز که ترکیبی از غریزه‌ی ذاتی‌ی شاعر و شهود اوست گاهی با تمهیدات و آشنازدایی‌های شگفت‌انگیز همراه است و ابهام‌هایی که اراده‌ی معطوف به آزادی است در آن مشهود است، به شعر«قرص ماه» بنگرید:

ماشین‌های خالی/ دریا را به خواب می‌برند/ شب از بزک بر می‌گردد/ و ستاره/ سه تار موی شب را می‌نوازد و با قرص ماه می‌خوابد/ دریا پیاده می‌شود از ماشین‌های خواب/ در ساحل/ قدم می‌زند. (ص13 همان)

«قرص ماه» و «سه تار» ایهام‌هایی دل‌پذیر و شاعرانه‌ای هستند که شاعرانه در شعر نشسته‌اند. همین شعر هم هجوم هجاهای طبیعت را یادآور می‌شود که«ماشین‌ها» می‌خواهند خواب‌اش را آشفته کنند و در نهایت، طبیعت زنده حاکم می‌شود.

با وجود آن‌که شاعران فرانو ناخودآگاه از وجه استعاری‌ی زبان می‌گریزند اما در نهایت شعر این شاعران رنگ استعاری می‌گیرند و کنش و واکنش‌های متن شاعران را به سوی یک نوع تشخص و زبانی استعاری هدایت می‌کند. در همین شعر زیبا،«ماشین‌های خالی» و«دریا» و«شب» و«ستاره» در تلاطمی زیبا، به حالتی شناور در خواب‌اند، در خوابی خوش و هم‌ زنده‌اند. و شاعر که در ساحل قدم می‌زند نیز در متن واقعه قرار گرفته است.

با وجود آن‌که هیچ‌کدام از شعرهای شاعر وزن عروضی ندارد و لازم هم نیست که با این نوع مضامین داشته باشداما شاعر از«عروض‌خوانی» حرف می‌زند که پدرش را درآورده، اگر مولانا از وزن می‌نالد و می‌سراید که: مردم از این شعر و غزل،‌ ای شه دیوان ازل/ مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا. چرا عروض پدر شاعری را درآورده که در ریل هیچ‌کدام از وزن‌های عروضی وارد نشده است. شاید واژه‌هایی که در گیومه آمده است و اراده‌ی معطوف به آزادی(ایهام) دارند توجیه مناسبی برای شعر شاعر باشند، که با«چاهارده روایت» یا«چاهارده نیت» عروض را خوانده است:

پدرم درآمد/ وقتی«هجا»های بازی را«کوتاه» کردم/ عشق درس را«بلند»/ و با«اختیارات»ام/ «کشیده‌ای» کشیدم به دهان«استثنا»ها/ تا با هزار نیت/ چاهارده بار«عروض» را خواندم. (ص15 همان)

در هم آمیزشی‌ی واژه‌های«چشمان ژله‌ای» و«صنم» و«سنگی ولو شده» و در نهایت حواس‌پرتی‌ی شاعر که دوست دارد آن را به دریا بیاندازد، در شعر«به قد یک بوسه» باز حالتی پارادوکسی ایجاد کرده است. کلمه‌ی«صنم» که یک واژه‌ی آرکائیک یا باستانی است با بوسه‌ی کشیده‌ي شاعر، طنزی ملیح را شکل داده است:

قدم‌های تپه‌ی ماهورت/ و چشمان ژله‌ای‌ات را/ با یک نگاه/ از بر می‌کنم/ آه! ای صنم/ پیکر تو را به قد یک بوسه/ تراشیده‌اند/ سنگی ولو شده در زی پا/ و پیکری تراشیده در روبه‌رو/ مانده‌ام حواس‌ام را کجا پرت کنم؟! (ص17 همان)

شاعر از آینه‌های رمانتیسم و تغزل: گرد و غبار کلیشه‌ها پاک کرده است تشبیه‌ها عاریتی و استقراضی نیست با وجود آن‌که نثر جان‌دار شاعر در شعرهای کوتاه بهتر به شعر می‌نشیند نمی‌دانم چرا شاعر وارد حوزه‌های طنزهای روزنامه‌ای روزنامه‌ای شده است. شعرهای«توقیف» و«چه عیبی دارد؟» و«سرکاری» و«قدم بزنید لطفن» و«رعایت» و«بحران مخاطب» و ... به شدت با نثر پیوند اخوت بسته است. شاعر باید با خواننده تکلیف‌اش را روشن کند تا خواننده تصور نکند شاعر او را دست انداخته، شعر«سرکاری» را بخوانید، اگر دو کلمه«ختا» و«خطا» در آن نبود، شاعر باید شعر را در کوزه می‌گذاشت و ...

دختران هر روز/ آواز دهل‌اند/ از دور که می‌آیند/ ترکان ختا را می‌بینی/ نزدیک که می‌شوند/ خطای چشم‌ات را ...(ص38 همان)

شاعر نباید عادتی تیمارستانی به ایجاد شگفتی داشته باشد و وارد مباحثی شود که کسی معارض او نیست، گذشتن از سیم‌های خاردار نه تنها شاعر را نمی‌رهاند که راه برگشت را بر او مسدود می‌کند. او باید شاخک‌های حساس خود را روی مسایلی تیز کند که مردم به آن حساسیت دارند در غیر این‌صورت شاعر چون یک تروریست، به شعر خود و به شقیقه‌ی خود شلیک کرده است.

در واقع، افراط در نوآوری به همان اندازه مخرب است که گزند و عارضه‌های عقب‌مانده‌گی لذت‌گرایی‌های یک اثر شعری. شعر باید دارای یک خصیصه و یقینی غریزی و ذاتی باشد یا کنشی غیرعامدانه داشته باشد تا دست‌آوردهای خنده‌آوری نداشته باشد.

به نظر من هر چه‌قدر شاعر به شعرهایی چون:«تضمین» و«حیران» و«بار بارز»، «جاذبه‌ها» و«مثل احتیاط گردنه‌ی حیران» نزدیک‌تر شود، شاخه‌های خلاقیت خود را پربارتر و قوی‌تر می‌کند:

پیشانی‌ی باز/ روسفید/ مثل احتیاط گردنه‌ی حیران/ برمی‌گردی/ لب‌خند می‌زنی/ ولی من که احتیاط سرم نمیشود/ می‌خواهم/ روی این تابلوها را کم کنم/ لطفن/ از سمت چپ من برگرد/ همین‌جا بمان/ دل‌ام/ این طوری می‌خواهد.(ص59 همان)

بر همین مبنا شعر زبان اشارت و ایجازش کمی قوی‌تر از بقیه‌ي شعرهاست، چیزی که شاعر تعمدن از آن روی می‌گرداند. یا این شعر کوتاه زیری که واقعن غریزی و دل‌نشین است: نوبت خواب است / شعر، رعایت نمی‌کند(ص25 همان)

 

ـ اين نقد در هفته‌نامه‌ي نيم‌روز به چاپ رسيده است