
اجباري
مثل سربازي گمنام
ـ كه با عشق به وطن ـ
به جبهه ميرود
دوستات دارم،
مثل سرباز وظيفه
ـ كه مجبور است بجنگد ـ
دوستات دارم.
تو
مين ميدانهاي جنگي هستي
كه يك روز به جاي دشمن
زير پاي من
منفجر ميشوي.
۲
نه داوود نبي هستم
و نه عصايي در دستام دارم.
شاعري كودك
در شهري كوچك و خيسام
چتري دارم كه گاه بالاي سرم راه ميرود
و گاهي عصاي دلتنگيام ميشود
در عصرهاي پاييز.
حتا مار آبي هم نيستم
و تو اژدها خيالام ميكني.
پنجرهاي كوچكام
كه به دنيايي بزرگ باز ميشود
و سراغ تو را ميگيرد.