تبليغاتX
تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست
یکشنبه 1385/05/01
آمدم نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو!

 

... به هر حال قرار بر اين شد كه به روز كنم. اما با نيم‌نگاهي به حرف‌هايي كه در دو پست قبلي زده شد. يعني تعامل با كساني كه اولن جدي هستند، جدي مي‌نويسند و جدي مي‌خوانند.

ديگر اين‌كه دوستاني كه با بلاگ‌فا با من آشنا شده‌اند، در وب‌لاگ‌ام اكثرن كار سپيد (بخوانيدفرانو) ديده‌اند در حالي كه دوستاني كه از پرشين‌بلاگ با هم بوديم مي‌دانند كه من از غزل به شعر نو رسيده‌ام و حتا در مجموعه‌ي در دست‌ انتشارم يك شعر نيمايي هم گذاشته‌ام و حتا اسم مجموعه‌ام مصراع يك غزل است كه بعدها در شعر نو هم آن را آوردم.

روي همين اساس قصد دارم هر از گاهي كارهاي متفاوت هم در وب‌لاگ داشته باشم. حالا علاوه بر قالب‌هاي مختلف، از اين پس مقاله و چيزهاي ديگر هم خواهم گذاشت.

كار زير آخرين غزلي‌ست كه چندي پيش نوشته‌ام و هر وقت باز دل‌ام خواست با افتخار مي‌نويسم.

تا يادم رفته يك چيز را هم يادآوري كنم. در كامنت پست قبلي پاسخي نوشته‌ام به دوستاني كه بدون نام و نشان كامنت مي‌گذارند. آن‌هايي كه فكر مي‌كنند قضيه به‌شان مربوط مي‌شود يك سري به كامنت پست قبلي بزنند. آن‌هايي هم كه هيچ فكري نمي‌كنند اكر دوست داشتند ببينند و اگر نه، نه!

 

 

يك شب خدا نشست و شدن آفريده شد

يك‌بار فوت كرد به تن آفريده شد

 

دنيا پر از ترانه شد و عشق پا گرفت

رقصيد و دن ددن دددن آفريده شد

 

آدم عبوس بود، و دنيا نمك نداشت

حوا رسيد و غمزه‌ي زن آفريده شد

 

تنها نشستم و معني نداشت من

«تو» آمدي و واژه‌ي «من» آفريده شد

 

آشفته بودم و كسي از من خبر نداشت

دستي براي شانه زدن آفريده شد

 

شنبه براي جمعه شدن دور مي‌زند

جمعه براي شنبه شدن آفريده شد

 

يك پنجره براي تماشا گشوده شد

«درها براي بسته شدن آفريده شد» *

* شعر داخل گيومه عنوان كتابي‌ست از محمدسعيد ميرزايي

 

+ نوشته شده در 20:23
دارد سخني گرم چنان چون چايی
جز شعر و ادب ندارد او دارايی
اين قافيه‌ها جور شده تا آيد:
داوود ِ ملك‌زاده‌ی آستارايی
. . . (زنده‌ياد عمران صلاحی)