تبليغاتX
تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست - كليدي كه دست‌هاي شاعر مي‌شناسد

تهران برای شعر شدن شهر کوچکی‌ست

متاسف‌ام / كه چرا قلب كشورم / اين‌قدر سياه است / و روابط‌مان هر روز تيره‌تر مي‌شود

 

نگاهي به مجموعه‌ي شعر «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست»  سروده‌ي داوود ملك‌زاده

كليدي كه دست‌هاي شاعر مي‌شناسد

 

شيما مولايي‌فرد

 

شعر نه فقط آن مفهومي است كه ما در ذهن داريم بل‌كه همان است كه خود شعر از ما مي خواهد؛ آن مفهومي كه پس از ظهور در عالم وجود و عبور از ديگران خود را عرضه مي‌دارد همان كه پس از جهش به سوي وجود از خود مي‌طلبد شعر وجود خارجي ندارد مگر براي ديگران و از طريق ديگران  اين جمله را بارها تكرار كرده‌ام و به آن اعتماد اعتقاد كامل دارم و شايد اولين اصلي كه در بررسي يك كتاب مد نظر دارم همين جمله است، ما مي‌خواهيم بگوييم كه شعر پيش از هر چيز وجود مي يابد و پديده‌اي است پيش از هر چيز به سوي آينده‌اي جهش مي‌كند و حتمن بر اين جهش وقوف كامل دارد شعر قبل از هر چيز در درون‌گرايي خود زندگي مي‌كند.

با اين توضيح كه شعر مانند موج پيوسته آماده و درخور جهش است و سكون و وقفه در شأن او نيست. اين جنبش آگاهانه است نه خود به خود زاده‌ي شعور است نه محصول جبر.

«تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست» دفتري است با شعرهاي روشن و دل‌نشين به همراه تكه‌هاي درخشاني كه جزء اصلي‌ترين مشخصه‌هاي كتاب محسوب مي‌شود. اين شعرها به نظر من بيش‌تر در طبيعت وهم‌انگيزي متولد شده‌اند كه ترسي پنهان در زندگي طبيعي را نشان مي‌دهد در هياهوي سبز يا تامل‌هاي عاشقانه كه شور و شوق خواهش را به ذهنيت پيوند مي‌دهد و اين لحن عاشقانه گاهي شعرها را از واژه‌هايي انباشته است كه با طبيعت هم‌صدايند و سازه‌ي دروني شعر نيز اغلب به هدايت عاطفه در حركت است چه بسا گه‌گاه احساساتي مي‌شود و در نتيجه از كليشه‌هاي اين دو حوزه (عشق و طبيعت) جلوگيري نكرده است، اگر چه به فكر نشستن شعرها كاملن احساس مي‌شود و زبان نيز ساخت و ساز معمول و متناسبي دارد، و البته كه شعرهاي ملك‌زاده در اين مرحله از تركيب‌هاي اضافي متوسط خالي نيست مثل ِ «شاعرك جوان، حافظان خزر، چشمان ژله‌اي، ده‌كده‌ي حياط، فكر محترم، حرف‌هاي نسيه، پيشي ملوس» و مانند اين‌ها كه در مجموعه زياد به چشم مي‌خورد و صد البته كه شاعر به سمت زباني بودن شعرش گام برمي‌دارد و هنگامي كه ضرورت ايجاز را بيش‌تر حس مي‌كند شعرش خصلت زباني پوياتري پيدا مي‌كند:

و اين نهايت شعر است:

«دوستت دارم»

عبارتي كه هيچ شاعري

توي«گيومه»

محدودش نمي‌كند. (تضمين، ص20)

شعرهاي «حيران ص21/ همه جا به نوبت ص25/  منتقد ص28/ در خط سعدي ص29 و انتخاب ص35» از اين جمله‌اند اما درباره‌ي شعرهاي تازه‌تر يعني سال 84 به بعد مطالبي هست كه زبانيّت شعر ملك‌زاده را قابل درنگ مي‌كند. اين شعرها حاصل گردش و بينشي متفاوت است كه فضاي ديگري را در بردارد و آن‌چه در اين نظم زباني جديد خود را نشان مي‌دهد غوطه‌ور شدن در فضاي تو در توي اشياست كه گاهي بيش از حد جزيي‌نگر مي‌شود تا آن‌جا كه حركت در اين اجزا كليتي را ذهني مي‌كند تا اين پديده‌ها را در فضاي جديد نظم دوباره ببخشد و شايد دراين فضا‌سازي جديد تصوير به كل شعر منتقل مي‌شود و در يك مصراع نمي‌ماند و به اين صورت فضاها متنوع و گسترده مي‌شود و چون نمي‌شود اين طور فضاها را در شعر آويخت بايد در آن‌ها غوطه‌ور شد و حجم نامنظم آن‌ها را به زبان انتقال داد به همين دليل ايجاد زبان متناسب با اين فضاها كار آساني نيست با ذكر نمونه‌اي از شعرهاي سال 84  به بعد شاعر فاصله‌گيري از زبان اديبانه و پرهيز ازگفتاري شدن شعر، هم‌چنين ورود عناصر عيني و ملموس در شعر را نشان مي‌دهم:

با زيباترين گل‌ها به ملاقات‌ام بيا!

اما يادت باشد

به گل‌فروش بسپار

بوي گل‌ها را در باغچه‌ي خودش نگه‌دارد

اصلن براي‌ام گل مصنوعي بياور

و چند قطره از عطر خودت را

كه در آن مي‌پاشي

نه نه، صبر كن!

لطفن همه‌ي اين‌ها را

فراموش كن!

خودت بيا!

                فقط

                        زود! (باربارز 2، ص64)

هم‌چنين شعرهاي «دزدانه ص11/ هْمْ ص12/ انتخاب 35/ باربارز ص64/ شاعر ص82/ حول حالنا ص83/ مدرك ص85» و مانند اين‌ها.

شعر ملك‌زاده اگر چه به آساني تن به لحن گفتاري نمي‌دهد اما تمام انرژي را براي مواجه شدن با جهاني كاملن عيني به كار مي‌گيرد و در اين تكاپو عنصر تخيل اتكايي به بندهاي قديمي و ادات تشبيه تكراري ندارد ديگر شعر و شاعر راه را براي ورود هر واژه‌اي باز كرده است:

اين شوفرها

- با بسيار سفر-

هنوزخام مانده‌اند

آقاي شوفر!

نگه‌دار!

ما پختيم. (درخط سعدي، ص29)

شب امتحان ص74/ دسك‌تاپ ص77/ ليميت ص78/ گورخر ص89 و مورچه‌ها ص 95 از اين جمله‌اند.

از منظر تخيل ملك‌زاده، شعر او را با زباني همين طور آشنا كه نظاير زيادي دارد مي توان نوشت. اين دست تخيلات چندان هم نيازمند زباني شدن شعر نيست آن طوركه ملك‌زاده در تجربه‌هاي شعري‌اش به افق‌هايي در زبان مي‌انديشد كه افزون بر خيال آسمان، ماه، ستاره، بوسه، شعر و شاعر، كلماتي مثل فاكس و آپارتمان و ماشين و تاتو و آسفالت را هم در منظر ديد خواننده‌اش مي گذارد. شايد هم با شكل‌گيري نوعي عينيت‌گرايي در افكارش به خوبي دريافته خيال‌بافي با زبان غيرمؤثر امكان فاصله‌گيري زيباشناسي را از شاعر سلب مي‌كند از اين رو اشعار وي حداقل در مقايسه با شاعران هم‌دوره‌اش كه وجه ايضاحي شعرشان متبلور مي‌شود از فرديت و اهميت زباني بيش‌تري برخوردار است:

چرت بين فصل‌ها

مثل خواب اصحاب غار است

يك سطر مي‌خوابم

يك عمر مي‌گذرد. (شب امتحان‌، ص74)

وي در شعرهاي بلند و نسبتن بلندش كمي از زبان و حتا عيني‌گرايي خاص كه يكي از وجوه بارز در اشعارش است فاصله گرفته مثل شعر مشروط. در اين شعر نسبتن بلند  صحبت از زندگي است، زندگي ملموسي كه ما داريم از رفتن داخل باجه‌ي تلفن تا... اما شاعر همه جا موفق نبوده در بعضي موارد در رعايت لحن دقت لازم را نكرده است در حالي كه لحن يكي از اركان مهم شعر است شعر سركاري هم داراي همين مشكل است:

باجه‌هاي مخابرات شلوغ مي‌شود

در عصر‌هاي پايان ترم.

كابين‌هاي پر از دانش‌جو ـ دختر...

كه دل‌خوشي را تا دور‌ها

اشغال مي‌كنند:

ـ سلام مادر! 

و ...

پول تلفن را حساب مي‌كند. (مشروط، ص54)

 ببينيد از همان ابتدا شعر اگر چه از اهميت اتفاقات روزمره سود برده اما جملات به هيچ وجه لحن شاعرانه ندارد شايد شاعر از در آميختن شعر با اشياي ملموس احساس رضايت كند اما اين رضايت با پشت كردن به بيان اديبانه چندان در خور توجه نيست.