سلام و سال نو مبارك ![]()
*** 1
بعد از تاخير نيمقرني، فرصتي شد تا از خواب زمستاني برخيزم و وبلاگ را به روز كنم. در اين مدت اتفاقات زيادي افتاده اما چون خيام گفته: «از دي كه گذشته هيچ ازو ياد مكن!» من هم اطاعت امر ميكنم و به جاي گذشته از آينده حرف ميزنم. اما ذكر اين نكته لازم است كه در اين مدت دوستاني لطف كردند و نقدهايي بر تهران براي شعر شد شهر كوچكيست نوشتند كه در زير اشارههايي به آنها ميكنم و كساني كه خواستند متن كامل نقدها را ببينند ميتوانند به لينكهاي داده شده مراجعه كنند. بعضي از اين نقدها در برخي نشريات چاپ شدهاند و برخي ديگر زير چاپاند.
ـ داغ اين شعر خنكام ميكند / نوشتهي اكبر اكسير در سايت وازنا بخوانيد
ـ كليدي كه دستهاي شاعر ميشناسد / نوشتهي شيما مولاييفرد را اينجا بخوانيد
ـ نقد خيام ظهيري را در وبلاگ آسانسر و لبخند بخوانيد و نيز در سايت والس
ـ داوود با دو واو مريخي / نقد فردوس سليمانيي وزمتر را در وبلاگ وزمتربخوانيد
ـ نقد بلند شهرام پوررستم كه در كتاب ماه ادبيات در دست چاپ است اينجا بخوانيد
ـ شعر رعايت نميكند نقد فيض شريفي را اينجا بخوانيد و با كمي تلخيص در سايت ايبنا با عنوان پيوند اخوت با نثر
ـ روزنامههاي بدون تيتر / نقد اجتماعيي فتحعلي امنعليپور بر مجموعهي شعر تهران براي شعر شدن شهر كوچكيست را اينجـا بخوانيد
ـ آستارا، خيابان حافظ، برسد به دست داوود / نوشتهي فرهاد كريمي را در وبلاگ سطرهشتم بخوانيد
ـ نقد سعيد نصاريوسفي را ايـنجا بخوانيد
ـ پشت خاكريز شعر تهران / نوشتهي سيامك عشاقي را در وبلاگ روي كاغذ زرد بخوانيد
ـ بازخوانيي كتاب شعر "تهران براي شعر شدن شهر كوچكيست" / نوشتهي ثريا داووديي حموله را در وبلاگ اوفليا تو نيستي، با گيسوانام حرف ميزنم بخوانيد.
چند نفر از دوستان ديگر هم نقد نوشتهاند و حتا در روزنامههاي سراسري چاپ شده ولي متاسفانه به دستام نرسيده از جمله نقد معصومه مظفري كه در روزنامهي اعتماد به چاپ رسيده ولي هنوز نه نسخهي اينترنتي و نه چاپ كاغذياش به دستام نرسيده كه به محض دريافت در همين جا ارايه خواهد شد.
چند تن از دوستان دور و نزديك هم در حال نوشتن هستند كه اگر نقدشان به دستام رسيد يا جايي چاپ شد لينكاش خواهم كرد.
*
ـ نسخهي پيدياف مجموعهي تهران براي شعر شدن شهر كوچكيست
ـ براي تهيهي مجموعهي شعر "تهران براي شعر شدن شهر كوچكيست" سرودهي داوود ملكزاده / نشر فرهنگ ايليا ميتوانيد با كتابفروشيي رومينا (5220775 ـ 0182) تماس بگيريد.
*** 2
پيشتر تعدادي از رباعيهاي خودم را در وبلاگ آورده بودم. در اين مجال چند رباعيي ديگر را كه از كارهاي جديدم هستند و به احتمال زياد در مجموعه خواهند بود برايتان مينويسم. شايد رباعيهايام را كتاب كنم. البته وقت دقيقاش را تعيين نميكنم:
26
زن نيست ولي به شكل زن ميزند او
هي خيمه به شبهاي خفن ميزند او
هم صيد، و هم دانه و هم صياد است
هي دور به دور دور من مي زند او
27
هر چند كه ممكن است نابود شوم
من خاك شوم، آب شوم، دود شوم
هر چند كه عاشقي ندارد مرزي
من آمدهام تا به تو محدود شوم
28
امروز تونل فاصلهي او شده است
با شاعر استادش همسو شده است
زن دارد و در فكر شمال است هنوز
اين شاعر ترك سخت پررو شده است
29
امروز شبيه علي بيغم شده وُ
سوي من نه، به آن طرف خم شده وُ
"صد نامه نوشتم و جوابي نرسيد"
من شك دارم فلاني آدم شده وُ
30
او با او با او با او با هم زد
در راه من آمد زن تا راهام زد
گمراه شدم ميل به ليلي كردم
من دست فقط به دست تو خواهم زد
31
اي هر چه حضور از عدم آمدهام
تاتي تاتي، قدم قدم آمدهام
تو خوبترين خوبهايي آقا
من بدم بدم بدم بدم... آمدهام
32
بوي خوش كودكي نيامد، يعني...
يك بوسهي زوركي نيامد، يعني...
نه زنگ، نه تكزنگ كه: «در ياد تواَم»
امروز پيامكي نيامد،...
33
تو آمدهاي و باز در راهي تو
كوهي كه نشسته بر سر كاهي تو
دنيا همه آمادهي تشبيه تواَند
خورشيد نه من ميگويم ماهي تو
34
تو قصهي سرنوشت بر لب داري
دروازهي هر بهشت بر لب داري
حكم دل ما به دست تو افتادهست
هر چند كه آس خشت بر لب داري
35
خوشبختام: شاعرم كتابي دارم
شغلام: كلمه در آسمان ميكارم
پرسش: تو چهگونه شعر ميگويي؟ من:
از سمت زمين به آسمان ميبارم.
36
اسم تو نشسته كنج پستوي لبام
گيلاس شده زرديي آلوي لبام
اين جملهي «دوست دا...»رميده از دل
اين جمله كه سر ميخورد ازروي لبام
37
هر چند كه چشم زير ابرو ماندهست
دُر در دل آب، گرد در رو ماندهست
افتادهگيي خزر نه از بيهنريست
دنيا متحير از كف او ماندهست
38
شايد دل من غم بچكاند، نرود
يا جغد در اين خانه بخواند، نرود
من مانده به زير بهمني از شب سرد
ميترسم از اينكه شب بماند، نرود
۳۹
گل كردن بوسه را تداعي هستي
و در شب دل حاتم طائي هستي
ميآيي و اتفاق ميافتي، چون:
مصراع چاهارم رباعي هستي
۴۰
هچ فيكر ائلمزديم كي منه ايري باخا
منن دايانا اؤز بَه اؤزه، اَل به ياخا
بؤ سادهليگه الين اليمدن بيراخا *
(*ترجمه: هيچ فكر نميكردم كه به من چپچپ نگاه كند / با من رو در رو بماند و دست به يقه شود / كسي كه روزي مثل گره به من بسته شده بود / به اين سادهگي دستام را رها كند)
۴۱
هر چند كه بايد كه بتابد خورشيد
تا سمت زمين هي بشتابد خورشيد
يك روز نميآيد و در خانهي ابر
با ناز بگيرد و بخوابد خورشيد
۴۲
سهم حسنك صداي گاو است فقط
چرمينه به دست مرد، كاوهست فقط
يك روز كه بايد بروم، ميدانم
سهم من از اين جهان دو واو است فقط
۴۳
افتاده به زير و رو جهان در صف توست
يك جفت شراب، در دو چشم رف توست
اين دل كه زماني صدويك پنجره داشت
دل نيست، ولي هنوز هم در كف توست
۴۴
يخ ميكند او چاييي لبدوزم را
شب ميكند او چراغ شبدوزم را
شب، توبه به روي چشم ميبندم و باز
او ميشكند توبهي هر روزم را
۴۵
يك روز دوباره بيخبر خواهد شد
در نيست اگر چه در به در خواهد شد
شيطان كه بيايد سر سطر اول
قديسهي شب چهلپدر خواهد شد
۴۶
ـ براي برادرزادهام؛ ريرا
يك قطرهي كوچكي كه دريا شده است
يك ذرهي مبهمي كه دنيا شده است
تـاتي تـاتي، عمـو عمـو مـيگـويد
شيطان ِ فرشتهاي كه «ريرا» شده است
۴۷
يك شب كه سري بر من ِ دلتنگ زدي
از دورترين دور تو آهنگ زدي
آن عقربهي باعجله گفت كه تو
در ساعت صفر عاشقي زنگ زدي
*** 3
چند شعر هم از كارهاي جديدم كه در طول اين مدت ـ و قبلها ـ نوشتهام و فرصت نشده تا سر موقع برايتان بخوانم. حالا در اين پست ميگذارم:
لبهاي دهنيشده
ـ به دوست شاعرم شهرام ميرزايي
ردي به جا نميگذارند
حتا اگر با مانتوي سياه
در برف راه بروند.
عمروعاصتر از زليخا
كام از يوسفها ميگيرند
نه چيزي پاره ميشود
نه دستي بريده ميشود
و نه...
نه،
ردي به جا نميگذارند
و با "لبهاي دهنيشده"
به خانهي بخت ميروند.
زمستان85
* * *
پشت كنكور
با مشقهاي تنبل
چرتام ميگيرد
چراغ مطالعه نميخوابد
و تا تكليف مرا روشن نكند
عين بز اخفش
زل ميزند / به خانههاي سياه كتاب
به عكس شاعران تاريخ ادبيات ايران
به قليان قاآنيي شيرازي
و به سبيل عباس چندم ميخندد.
چراغ مطالعه
سفيد احمقيست
كه نميداند
چرا بايد
به سياهيها دل بسپارد.
اسفند 85
* * *
بدجنس
ساعت ديواريي اتاق
بدجنس است
حتا اگر قوهاش تمام شود
خورشيد را سر وقت بيدار ميكند.
زمستان 85
* * *
تطهير
نه، نميتوانم چشم بپوشم
از گناهي كه تو باشي
حتا اگر خدا
يك ستاره بالاي اسمام بگذارد.
من شاگرد ناخلف جهانام
با مبصري مهربان
كه هر ساعت
مرا سرهنگ دوزخ ميكند
و تا دربان نيامده
حسابام پاك ميشود.
شهريور 86
* * *
نقاشي
با لبهاي نارنجي
طعم شيرين لبخندت را
هنوز چشمانام مزمزه ميكند.
اي منظرهي سوررئال عشق،
بر بوم رئال سينهي من!
بتي از رنگ ميسازم
و به قبلهاي كه از ديوار اتاقام ميگذرد؛
ميآويزم.
مهر 86
* * *
انتظار
بهتر است تختخوابام را مرتب كنم
سرم را شانه بزنم
دو استكان چايي بياورم
يكي از مهتابيها را خاموش كنم
بروم زير لحاف و منتظر بمانم
يك نفر قرار است زنگ بزند
آبان 86
* * *
آســتارا
در زنگ جغرافيا
شهر من
20 متر پايينتر از دريا
ايستاده است
در زنگ شعر
بر بلنداي قلهي اورست
بهمن 86
* * *
بهانه
ماهيي قرمز
تخم مرغ رنگشده
"دستمال آتّي"
و...
همه را در جيب عيد
ميبينم.
شايد نوروز امسال
بهانهي خوبي
براي بوسيدن تو باشد
اسفند 86
* * *
ديوار
ديوارها بلند شدهاند
تا شلوارهاي كوتاه
ـ راحت ـ دراز بكشند.
ديوارها
جلوي خانهها
سينه سپر ميكنند
تا تابها راحت وول بخورند
و حمام آفتاب بگيرند.
كوچه، وقتي كفشهاياش را ميبندد
دلاش ميگيرد.
ديوار!
ديوار!
كمي كوتاه بيا اين بار...
نوروز 87
